تبليغاتX
چرک نویس -
--

دل من می خواهد.. با مرغ هوا دوست شود

هرکسی را این روزا می بینم میگه کجایی؟ نیستی؟...گم و گور شدی...توی دلم میگم گم و گور شدم...بعد به طرف می گم همینجام٬همین دور و بر...میگن چیکار می کنی؟...می گم...زندگی...یکی توی دلم به لحن جدی میگه...زندگی.!من زندگیمو آروم کردم...با نخواستن...چشم پوشی و آهستگی...با سرگرم کردن خودم به چیزهای نادیدنی کوچیک...با پریدن از بالای سر آرزوهای بزرگ...با ندیدنها...نرفتن ها...با تمرین سکوتی که به سختی به دست اومد...به سختی..خیلی حرف دارم واسه گفتن و نوشتن...چیزهایی که اینجا نمی شه نوشت...چیزهایی که خط قرمز من هستن...خط قرمزی که یا خودم تعینشون می کنم یا این جامعه...خیلی هم بد نیستن این خط قرمزها!شاید اگر کمی جرات داشتم ،میشد چیزی در موردشون نوشت...ولی چه طور می تونم در مورد خوابهایی بنویسم که روی مرز کابوس و رویا چرخ می زنن؟...چه طور می تونم از خودگویی های چندین ساعته ام بنویسم؟...

دل من
مانند پرنده آوازخوانی است
که در نهال تازه آب خورده ای
لانه کرده

+ نوشته شده در  ساعت 19:49  توسط شادی شفیعی  |