تبليغاتX
چرک نویس
--

يادش بخير قديما...

اين روزها دست خودم را جايي بند كردم كه هيچ جوره نمي تونم ازش فرار كنم، اونقدر كار روي سرم ريخته كه وقتي به كارهاي عقب موندم فكر مي كنم مخم سوت مي كشه، با خودم مي گم كاش يه جايي وجود داشته باشه خيلي دور، خيلي خيلي دور، كه دست هيچ كس بهم نرسه‏، يه مدت تنها براي خودم زندگي كنم،خنده كنم، گريه كنم، داد بزنم و هيچ كس  چيزي ازم نپرسه.  دلم واسه قديما تنگ شده همه با هم ميشستيم، مي گفتيم، ميشنيديم، مي خنديديم، گريه مي كرديم ،بالاخره هرچي بود كه دلامون با هم بود. احساس مي كنم از دوستام دور شدم،  كنارشون نشستم ولي ازشون دورم، دور دور...

+ نوشته شده در  ساعت 21:43  توسط زهره صباغیان  |