تبليغاتX
چرک نویس
--
قطار خالی

"دنیای سیاست٬ دنیای کثیفیست". و بارها شده که من به واسطه شنیدن این جمله خودم را از شرکت در بازی های سیاسی منع کردم.در دو دوره کاندیدا شدن خاتمی،علاقه به او باعث شد بسیاری از جوانها صرفا به دلیل دوست داشتن کاندیداي مورد نظرشون، فارغ از دغدغه و انگیزه های سیاسی از او حمایت و تبلیغ کنن،این قشر در هیچ حزب و گروهی عضو نبودن و از پشت برده بازیهای سیاست هم خبری نداشتن.دغدغه پست و مقام هم نداشتن.و تنها دلخوشی و نگرانی آنها برنده شدن کاندیداي محبوبشان در انتخابات بود.شاید این موضوع در مورد کل کشور هم صدق کند ولی من در مورد یزد می نویسم.امروزه شاهد اتفاقات زیادی در دنیای سیاست یزد هستیم.در این دنیا تو یک پله می شوی برای بالا رفتن دیگران و له شدن زیر منافع سیاسی آنها.ابزاری می شوی برای رسیدن به اهدافشان،اگر هم در مسیر این حرکت اتفاقی برای تو بیفتد ،بدون هیچ تعارفی و کمکی راحت و آرام از کنارت می گذرن.یکی می گفت:"رفتار و صحبتهای افراد سیاسی با واقعیت وجودی و عمل آنها از اینجا تا ثریا فاصله هست.فلسفه سیاست یعنی رسیدن به قدرت،دنیای سیاست، آدمهای بی رحم خودش را می طلبه؛ پس، از اونها و دنیاشون فاصله بگیر".اونقدر راحت از تو و علایق تو سوء استفاده می کنن که یه روز به خودت میای و می بینی داری با اکراه از اون علایقت حرف می زنی.در اين مدت 5-4سال رفتار بعضی از این افراد را با خودم و دوستانم دیدم و فهمیدم دید اونها بسیار محدودتر از اون چیزیست که فکر می کردم.حالا هم ما ماندیم و قشری که مردد مانده در دنبال کردن علایق خود چه سیاسی و چه غیر سیاسی. به قول سهراب:

من قطاری دیدم که سیاست می برد و

چه خالی می رفت. 

+ نوشته شده در  ساعت 17:30  توسط شادی شفیعی  | 

مثل همیشه

نه؛ زندگی زیاد هم سخت نیست.. امروز هم خونه موندم. نمی دونم خوبه یا بد.. ولی یه جورایی    همه ی زندگیم با فصل ها عوض میشه…از وقتی بوی پاییز اومده.. قلبم گواهی روزهای جدید رو میده .. نه٬ نگران نیستم .یه حس خاصیه که فقط از حرکت آروم و بی صدای ابرها.. از جدا شدن آهسته و پی در پی برگها از شاخه ها.. و از حرکت آروم و بی خیال باد از حاشیه درختها.. ناشی شده.. (نه کودکم ،نه بزرگسال.. حس می کنم.. یه جایی بین این دو تا گیر کردم..آویزونم )
کودکی شاید کاغذها،نوشته ها و یادگاری هایی هست که یه جای دنج ٬زیر تختم قایم کردم.. و بزرگ سالی ..شاید تجربه همسو شدن.. هماهنگ شدن و نزدیک شدن به عادت هایی هست که به شکلی ،نماد آدم های موفق ..کامل و رو به رشد هست.. امروز کتاب خوندم.. اینترنت بازی!! کردم و کمی کارهامو سر و سامان دادم..

چرا همه نگرانم هستن؟؟.. من که مثل همیشه ام.. کمی خوب.. کمی بد.. کمی بی حوصله ...کمی سرحال.. کمی اخمو٬ کمی جدی.. کمی بی تفاوت٬ کمی سرحال..!!..

جايي خوندم يه آدمي كه سرش به تنش مي ارزيده٬ يه جمله خيلي عاقلانه فرموده.. اونم اينه : گاهي درصدي از حماقت ! براي ادامه زندگي ضروري به نظر ميرسه..!

+ نوشته شده در  ساعت 23:51  توسط شادی شفیعی  | 

نذری

دلم برای سفره آش نذری مامان بزرگم  تنگ شده و بوی سیر داغ و سبزی آشش ..برای ظرفای چینی قدیمی.. برای دیدن چهره جوون خاله ها و عمه یکی یدونم... برای سینی های نقره ایی که دم در خونه ها میرفت و لبخند زنای چادر سفید پشت در.دلم برای هم زدن آش نذری و زیر لب حرف زدن دخترا تنگ شده..
چرا اینروزا کسی ازم نمی خواد دیگ آش نذری هم بزنم؟..

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:9  توسط شادی شفیعی  | 

پاییز


فردا اول پاییزه.. چه نرم و بی صدا؟؟..پاییز را می شه در سه کلمه توصیف کرد:مهر،آبان،آذر.              پاییز منو یاد ریختن برگها میندازه و ریختن برگها هم منو یاد مادربزرگم.
امروز تابستون تموم میشه٬چه مسخره! اونقدر فیلم دیدم و کتاب خوندم که فصل ها یادم رفت.. و آدمها..

 پاییز، ای مسافر خاک آلود

در دامنت چه چیز نهان داری؟

جز برگ های مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری؟

+ نوشته شده در  ساعت 14:33  توسط شادی شفیعی  | 

........

زندگی داره میره و من همه شجاعتمو برای هر تغییری از دست دادم.. انگار به حجم عظیمی از دینامیت برای منفجر کردن این ساختمان که تراشیدم و بهش زلم زیمبو آویزون کردم نیاز دارم.. هيچ چيز با گذشت زمان آسون تر نمی شه ..ما خسته تر می شیم و تنها تر و پذيرش چيزها آسونتر می شه ....همين.

+ نوشته شده در  ساعت 19:15  توسط شادی شفیعی  | 

بازیچه

احساس مي كنم كه سالهاست حرف نزدم.. ولی كلمات یه دفعه ظاهر می شن.وقتي به شدت ناراحتم ..به شدت كتاب مي خونم.فكر كنم عادتيه مثل سيگاركشيدن..بي هدف وتكراري..من  فكر مي كردم بزرگ شدم،تا حدی شدم فولاد آب دیده، اما امروز فهمیدم سخت در اشتباهم و  دربرابر همه چيز بي حفاظم... .مي تونم اين عادت وبلاگ نوشتنو ترك كنم .. مي تونم همين الان كامپيوترم رو خاموش كنم  و به خودم بگم ديگه روشنش نمي كنم (من واقعا همينقدر نسبت به خودم سختگيرم ) ولي ميخوام بنويسم ....گاهی وقتها به شدت انسان بودنم .. آدم بودنم به رخم کشیده میشه.. وقتی از فرط عصبانیت داد می زنم یا  وقتی از ناتوانی زیاد گریه می کنم.. گاهی وقتها اما به ندرت احساس حقارت می کنم،گاهی فکر می کنم تمام زندگی با همه چیزهایی که اونو زیبا و غیرقابل پیش بینی میکنه، همه می تونه یه بازی تکراری و کهنه ای باشه واسه یه مشت بازیکن آماتور؛برای خندوندن و گریوندنشون.. برای آروم کردن و ناراحت کردنشون..گاهی زندگی اصلا اتفاق خوبی نیست.. پر از چیزهای زشتی ست که با یک لعاب زیبا پوشونده شده و گذاشتنش در معرض دید.گاهی می تونی ضعف هاتو  ببینی.. وسط گریه هات یاد آرزوهایی بیفتی که راحت و متین از کنارشون  گذر کردی  ولی یه دفعه می فهمی شدی بازیچه یه بازی کودکانه که بارها و بارها بازیگرانی داشته..

+ نوشته شده در  ساعت 2:22  توسط شادی شفیعی  | 

سیفون

می گن هر از گاهی بد نیست یه سیفونی رو بعضی ها بکشی، به تازگی متوجه شدم مثل اینکه راست 

می گن!  گاهی بدجوری لازمه. تازه علاوه بر اینکه لازمه  ،بد جوری هم جواب می ده!

+ نوشته شده در  ساعت 13:33  توسط شادی شفیعی  | 

ساز

رقص بلد نیستم

نه با نی مولوی

نه با می خیام

در این چهار گوش بی گوش

ساز هم ساز خودم

+ نوشته شده در  ساعت 15:26  توسط شادی شفیعی  |