تراوشات ذهنی
دلم می خواد برگردم،هنوز که جایی نرفتم ، تا دیر نشده می خوام برگردم به کودکی،اگر دیر نشده باشه.می خواهم مثل بچه ها کودکانه و صادقانه، برای خودم کودکی کنم،احساس می کنم خیلی زود بزرگ شدم.خیلی... ولی حالا به گذر عمرم افسوس نمی خورم.افسوس من از این هست که راحت از خودم گذشتم.هنوز جای کار و فکرداشت، هنوز می شد مکث کرد،می خوام برگردم. هرکس حرفی به من یاد داده، را نفرین کنم که با یاد دادن هر حرفی باعث شد من زودتر بزرگ بشم. ای کودکی؛ یاد آور روزهای با طراوت زندگی...
سنم که بالا تر میره، حوصلم از فضاهای پر از غم و اندوه و فلسفه، سر میره .از فیلمهای غم انگیز .. کتابهای فلسفی ...داستانهای مصیبت زده ..عشقهای شکست خورده ،گریه دوستان ،...خاطرات بد و دنیای بد.اما هنوز عاشق جاناتانم ...مرغ ماهیگیری که می خواست بلند پرواز کنه و شازده کوچولو که از سیاره ای دور اومده بود ...نگران هاج زنبور عسل ..دلم تنگ می شه برای شبهای کوچه سنبل،گرگم به هوا،هفت سنگ، خاله بازی،بچه های دوست داشتنی همسایه و عشقهای کودکی... چقدر بده..كه بزرگ شدم..كه مي تونم رنج ها را تحمل کنم... دلتنگي ها رو..از دست دادن ها را..
اولين باره که یه آرزوی عجیب می کنم.كاش يه خواهر داشتم..بزرگتر يا كوچكتر..فرقي نمي كرد..فقط يكي كه وقتي خيلي نگراني...خیلی ناراحتی، بشینی کنارش و کلی باهاش حرف بزنی و دردل کنی و اونهم بهت دلداری بده،نوازشت کنه، ساده و معمولي بهش نگاه کنی...و فكر كني!..ولی خب،همين تنهايي هم خوبه.. فقط قوي باش بچه!..هيچي نميشه... توكل؟؟.بلدي؟؟.نه؟؟..خوب تمرين كن..