تبليغاتX
چرک نویس
--

تراوشات ذهنی

دلم می خواد برگردم،هنوز که جایی نرفتم ، تا دیر نشده می خوام برگردم به کودکی،اگر دیر نشده باشه.می خواهم مثل بچه ها کودکانه و صادقانه، برای خودم کودکی کنم،احساس می کنم خیلی زود بزرگ شدم.خیلی... ولی حالا به گذر عمرم افسوس نمی خورم.افسوس من از این هست که راحت از خودم گذشتم.هنوز جای کار و فکرداشت، هنوز می شد مکث کرد،می خوام برگردم. هرکس حرفی به من یاد داده، را نفرین کنم که با یاد دادن هر حرفی باعث شد من زودتر بزرگ بشم. ای کودکی؛ یاد آور روزهای با طراوت زندگی...

 سنم که بالا تر میره، حوصلم  از فضاهای پر از غم و اندوه و فلسفه، سر میره .از فیلمهای غم انگیز .. کتابهای فلسفی ...داستانهای مصیبت زده ..عشقهای شکست خورده ،گریه دوستان ،...خاطرات بد و دنیای بد.اما هنوز عاشق جاناتانم ...مرغ ماهیگیری  که می خواست بلند پرواز کنه و شازده کوچولو که از سیاره ای دور اومده بود ...نگران هاج زنبور عسل ..دلم تنگ می شه برای شبهای  کوچه سنبل،گرگم به هوا،هفت سنگ، خاله بازی،بچه های دوست داشتنی همسایه و عشقهای کودکی... چقدر بده..كه بزرگ شدم..كه مي تونم رنج ها را تحمل کنم... دلتنگي ها رو..از دست دادن ها را..

اولين باره که یه آرزوی عجیب می کنم.كاش يه خواهر داشتم..بزرگتر يا كوچكتر..فرقي نمي كرد..فقط يكي كه وقتي خيلي نگراني...خیلی ناراحتی، بشینی کنارش و کلی باهاش حرف بزنی و دردل کنی و اونهم بهت دلداری بده،نوازشت کنه، ساده و معمولي بهش نگاه کنی...و فكر كني!..ولی خب،همين تنهايي هم خوبه.. فقط قوي باش بچه!..هيچي نميشه... توكل؟؟.بلدي؟؟.نه؟؟..خوب تمرين كن..

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:53  توسط   | 

محرم راز

راستي امروز چندمه.. اين تقويم ميگه 17 تیر ..لابد راست ميگه.. تقويما هيچ وقت دروغ نمي گن..اصلا هم نگران اين نيستن كه تو داري يه روز مهم رو از دست مي دي..يا توي روزمرگي هات غرق شدي.. اصلا نمي دونن تو دلت تنگه،یا...حالا!غر نزن دختر ... باد کولر صداي زنگهاي چيني اتاقمو درمياره.. يه بطري عرق كاسني كنار تختم و دارم كتاب"ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" رو مي خونم…این روزها زیادی خواب می بینم،از بس که می خوابم، لابد.خواب کوه،جنگل،خوابهای آدمهایی که کلی باهاشون خاطره دارم،خواب آدمهای خوبی که حالا بد شدن به تعبیر من، لابد.خوابهای سفید و سیاه،خوابهای رنگی،خوابهای صامت،خوابهای موزیکال ،خواب با حرکت slow motion.این روزها زیادی فکر می کنم،از بس وقت دارم، شاید.با خودم حرف می زنم،به قول سهراب شاید دچار رگ پنهان رنگها شدم،خودم بی خبرم.از خودم سوالهای زیادی می کنم،که برای هیچ کدومشون جواب ندارم،البته.من صبورم؟.. آره!.. صبورم.. گاهی قل قل می جوشم.. به خصوص زمانی که اسم آدما  میاد.. فریاد میاد،هوار میاد.. ناله میاد ،اشک میاد، لعنت میاد..بعد بیزار میشم از اسمی که اومده ،از خاطره ای که کوتاه بوده.بعد دلم می خواد پاشم راه برم،برم به جایی که سبز باشه ،آروم باشه، آدم نباشه،دوست نباشه،خاطره نباشه، فقط من باشم و خدا و یه دیوان حافظ و کلی کتاب خوب. راحت بشینم نون و پنیر و چایی شیرین بخورم،هیچکس بهم غر نزنه شکرش زیاده،چایی داغ هنوز، نخور... و هیچ کس نگرانم نشه ... اطرافیان نیان هی توی گوشم بخونن چرا به فکر آینده نیستی،می خوای چی کار کنی؟.. چرا گیجی.. چرا کاری نمی کنی.. بعد اونجوری صبرم قد می کشه،زیاد می شه..
نمی دونم..  می دونم،همه اینها یه خوابه، یه رویاست، شاید .بیدار که می شم دوباره همه چیز سیاهه،هیچ چیز رنگی نداره،همه چیز بی رنگ بی رنگه.بازم اسم،بازم آدما،بازم خاطره،بازم داد،بازم هوار....دلم یه شعر خوب حافظ می خواد با یه صدای خوب...

یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان

دل شرح آن دهد که چه گفت و چها شنید

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:5  توسط   | 

یک.دو.سه

1.مرگ بر سرماخوردگی تو هوای گرم.

2.دلم واسه دوستام خیلی تنگ شده،ولی نمی دونم چرا تنبلی بر این حس غلبه می کنه؟

3.گاهی دوست دارم زندگی هم مثل کامپیوتر یا کلید reset داشت که اگه یه وقتهایی بد جور گیر کرده،این دکمه را زد، و یا اینکه دکمهpower ،که می شد راحت خاموشش کنی.

معلوم نیست من از چی خسته ام.

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:56  توسط   | 

 

این روزها

یکی٬ دو هفته گذشته از بدترين روزهای زندگیم بود. بي‌اغراق می گم. مي‌دونم که اين بد بیاریها و ناراحتیها ادامه داره، اما غم، غصه ،ناراحتی ،دل شوره و عصبانیت این دو هفته را بعيد مي‌دونم  که يه ‌بار ديگه تجربه کنم و یا دست کم امیدوارم دیگه تجربه نکنم.
فروغ راست گفته «آه... من بسيار خوشبختم»...

اين روزها هم مي گذرن. يعني قراره بگذرن. خودم هم نمي دونم چی کار مي كنم ولی گاهي هم اونقدر  مي دونم كه عین  ندونستن می شه.

سكه خواهد چرخيد

روزگار دگري خواهد شد

ما به جهان مي‌خنديم

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:23  توسط   |