تبليغاتX
چرک نویس
--

پاییز

فردا اول مهره. اولین روز از فصل پاییز.همه جا بوی پاییز میاد.فصل زیبای پاییز با بادهای خزونی و زرد رنگ و نارنجی و کمی هم قرمز.اعتراف می کنم عاشق فصل پاییزم و بوی پاییز.عاشق قدم زدن توی خیابون لادن پر درخت که در فصل پاییز زیبایی خاصی داره.می دونین از کجای این فصل خوشم میاد؟اینکه وقتی راه میرم صدای برگها به گوشم می رسه.صدای خش خش برگها.

+ نوشته شده در  ساعت 16:2  توسط   | 

 

بحث

بدم میاد از آدمهایی که در مورد یه چیز نظرت را می پرسن ولی بعد یادشون میره تو هم باید نظر بدی.آخر هم می شه حرف،حرف خودشون.یادم میاد یه بار یکی به من گفت:"نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن.هر که هرچی گفت،بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن.آدمها عقیده ات را که می پرسن،نظرت را نمی خوان.می خوان با عقیده خودشون موافقت کنی.بحث کردن با آدمها بی فایده ست". و حالا  دلم می خواد به این دوست خوبم بگم:"حق با تو بود بحث کردن با آدمها بی فایده هست".

+ نوشته شده در  ساعت 12:48  توسط   | 

شانس بزرگ

جوان به پیرمرد:"پیرمرد حواست را جمع کن. حرمت موی سفیدت را نگه می دارم".

نتیجه:اگه موهاش سفید نبود،حسابی کتک خورده بود.

+ نوشته شده در  ساعت 20:14  توسط   | 

خبر خوب

الان خیلی خوشحالم.زهره دانشگاه آزاد قبول شد،علوم ارتباطات میبد.امروز قراره زهره ما را ببره بیرون شام بده البته امیدوارم مثل مینو بد قول نباشه(هنوز شام برنده شدنش تو جشنواره وبلاگ را به ما نداده).باز هم بهش تبریک می گم.

+ نوشته شده در  ساعت 12:15  توسط   | 

او ديگر نيست

شايد شما هم يكي از كساني باشيد كه يك زماني از كنار بازارچه ماركار رد شديد و پير مردي خوشروي را ديده باشيد كه دم در يك عطاري شلوغ كه وارد شدن در آن هم به سختي امكان پذير است نشسته و به شما سلام كرده باشد حتي بدون اينكه شما را بشناسد يا قصد داشته باشد كه شما را براي خريد از مغازه اش دعوت كند اين پيرمرد اكبر مشتاقيون بود .بود٬ چون ديگر نيست يادمه از زماني كه وارد روزنامه خاتم شديم عطاري مشتاقيون به عنوان يكي از سوژه هاي ما براي ستون آدمها بود اما هر بار كه به سراغش ميرفتيم يا مغازه اش بسته بود و يا همكار پيرش مي گفت انبار هست. بالاخره ما موفق به انجام اين مصاحبه نشديم. و امروز با خبر شديم كه ديگر براي هميشه نمي توانيم او را ببينيم. اون در هواپيمايي كه چند روز پيش در مشهد سقوط كرد٬ بوده است.

+ نوشته شده در  ساعت 18:38  توسط   | 

گریزان

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات

و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها همه جا در پی تو می گردم

+ نوشته شده در  ساعت 16:55  توسط   | 

ماهواره تعطیل

دیروز که به خونه بر می گشتم،دیدم ده،دوازده نفری جلوی تابلوی اعلانات مجتمع جمع شدن.کنجکاو شدم.رفتم جلو،دیدم جمعیت مشغول خواندن اطلاعیه ای در مورد جمع آوری آنتنهای ماهواره هستن که در آن هیئت مدیره به ساکنین یک هفته مهلت داده تاماهواره هاشون را جمع کنن.واکنش مردم جالب بود. انگاری یه مشکل بزرگی پیش اومده.همه ناراحت.یکی از خانمها گفت:"جه مسخره،می گن ماهواره بد آموزی داره،پس باید جمع بشه.حالا نه که تلوزیون خودشون همه برنامه هایی که پخش می کنه خوبه.همین نرگس،چه چیزهایی که  به بچه ها یاد نمی ده".یکی دیگه می گفت:" اینها همش بلوفه.دو روز دیگه یادشون میره. سالی دو یا سه بار گیر میدن و بعدش هم هیچی".یکی از بچه ها هم از این ناراحت بود که دیگه نمی تونه کارتونهای قشنگ ببینه.خلاصه هر که یه حرفی می زد.یکی از جوونها هم گفت:"با با بی خیال،یه هفته دندون روی جیگر بذارین.فکر کنین اصلا ماهواره نداشتین. بعد که آبها از آسیاب افتاد،5 هزار تومن بدین یه نصاب بیاد،دوباره ماهواره را وصل کنه". یه آقای عصبانی هم داد میزد:"خونه همین حضرات را اگه بری می بینی 2 یا 3 تا دیش بالای پشت بوم خونه هاشون هست".بحث داشت سیاسی می شد.حوصله نداشتم دیگه بیشتر بمونم. تو آسانسور که بودم،فکر می کردم،راستی این ماهواره هم پدیده جالبیه، در نوع خودش هم یه جور اعتیاده، که حتی صحبت از جمع آوریش که می شه، اینجوری مردم ناراحت و عصبی می شن.ولی الان که از این بالا نگاه می کنم می بینم مردم با وجود ترس و دلشوره ای که از جمع آ وری ماهواره داشتن،اما زیاد این اعلانیه و هشدار را جدی نگرفتن و هنوز هم دیشها سر جای خودشون هستن.

+ نوشته شده در  ساعت 17:8  توسط   | 

تنبلی

می دونم خیلی تنبل شدیم٬ دیر به دیر پست می ذاریم. آخه کامپیوتر اینجانب (شادی)خرابه٬زهره هم حسابی سرش شلوغه.اگه بدونین الان من با چه سختی دارم این پست را می ذارم.با یه کامپیوتری که صفحه کلیدش حروف فارسی نداره. می خواستم یه پست دیگه هم بذارم٬ولی باور کنید خیلی سخته٬ پس فعلا همین یکی بسه.

+ نوشته شده در  ساعت 20:51  توسط   |