تبليغاتX
چرک نویس
--

خدا نگهدار

اومدم خداحافظی. می خوام برم یه سفر نسبتا طولانی.فکر کنم یه ماهی طول بکشه. دو یا سه هفته تهران و بعد هم شمال.می خواستم مدت سفر را کم کنم اما نشد.این سفر لازمه، یه مدت از همه چیز دور باشم، بخصوص این دنیای مجازی و وبلاگ نویسی.امیدوارم زهره مثل من تنبل نباشه و زود به زود وبلاگ را به روز بکنه،البته اگر فرصت داشته باشه.بدی، خوبی دیدین، حلال کنین. دلم واسه همه شماها تنگ می شه.

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:53  توسط   | 

viva italia

دیشب چه شب خوبی بود.چقدر داد کشیدم. دیگه صدام در نمیاد.تا ساعت 2بیدار بودم. سرحال.دلم می خواست برم تو خیابون و به افتخار ایتالیا بوق بزنم. اما حیف نمی شد.ایتالیا ست دیگه.طرفدارهاشو تا مرز سکته می بره، ولی آخرش خوب تموم میشه.با اینکه دیشب به همسایه واحد روبرویی گفته بودم امشب قراره زیاد داد و بیداد کنیم و اون آقا هم با بزرگواری گفت:"اشکال نداره "،ولی باور کنین صبح مونده بودم با چه رویی بهش سلام کنم.هرچند تو اوج مسابقه که ضربات پنالتی بود،توی کمد بودم، ولی سوت پایان که زده شد دیگه هیچی نفهمیدم. خلاصه شدیدا تو جو بودم. امروزم کلی پیام تبریک گرفتم.راستی به افتخار بوفون...هورا.

                            بوفون

+ نوشته شده در  ساعت 16:21  توسط   | 

خسته

خسته ام ! فقط همين ! شاید تو هم خسته باشی ! نميدانم ... نميدانم !!! از اين در و ديوار خسته ام ! آنقدر خسته ام که نميدانم نوشتن من اينجا چه معنا دارد !؟ ... به هر در می زنم جوابم می کنند ! ‌نه همدردی !‌ نه همزبانی !‌ نه همنشينی ! حتی در اين شهر که همه آشنايند !!! چه رسد به شهری ديگر !!!‌چيزيم نيست ... فقط خسته ام !‌همين !‌شايد زمان همه چيز را درست کند !‌شايد خستگی را از من بگيرد !‌شايد هم نه ... خسته ترم کند .... نميدانم!؟

+ نوشته شده در  ساعت 16:7  توسط   | 

ما اینیم

هورا ،به افتخار ایتالیای قهرمان.انتقام آرژانتین را هم گرفتیم.

+ نوشته شده در  ساعت 1:28  توسط   | 

« ن و القلم و ما يسطرون »

تقویم را كه ورق می‌زنیم 14 تیر در برابرمان ظاهر می‌شود با دو كلمه توضیحی كه آن را از بقیه‌ روزها جدا می‌كند: روز قلم؛روز قلم را به اربابان قلم به ویژه  نویسندههای یزدی تبریک می گوییم.و این شعر تقدیم به آنها:

قلم بر دست گرفتم كه حرف حق بنویسم
هر آنچه نتوان گفت بر ورق بنویسم
قسم به جان قلم‌خورده‌ام كه نای قلم را
به دست بگیرم و تا آخرین رمق بنویسم
بر آن سرم كه به رغم محیط در همه حالی
هر آنچه حق بپسندد به حق بنویسم

+ نوشته شده در  ساعت 21:39  توسط   | 

...

یکی دو ساعتی می شه، خوندن کتاب «نامه به کودکی که هرگز متولد نشد» نوشته «اوریانا فالاچی» را تموم کردم. عالی بود.موضوع کتاب گفتگوی یه طرفه زنی با جنین در شکمش بود٬در مورد مشکلات، سختیهای زندگی و از اتفاقاتی که واسش افتاده بود.این جمله از کتاب را خیلی دوست دارم:

"در اینجا هر کس بدیگری ظلم می کند و اگر ظلم نکند،عقب می ماند.آنهایی که می گویند خوبترها ترقی می کنند،دروغ گفته اند.زنده باقی ماندن یعنی خشونت."

آخر داستان به این شعر از الکساندر پاناگولیس رسیدم:

"خداوندا،من درست متوجه نشدم.پس دوباره به من بگو!آیا باید از خدا تشکر کرد؟ یا اینکه باید او را بخشید؟"

+ نوشته شده در  ساعت 12:16  توسط   | 

بدبیاری

تو این روزایی  که امتحانات کنکور نزدیکه،حالا این گل مژه هم شده قوض بالا قوض.والا ما از هرکه شنیدیم گفته:گل مژه یه چیز معمولی هست که دو یا سه روز بیشتر طول نمی کشه و بعد هم خوب می شه.ولی واسه ما که اینطوری نبود.دو هفته گذشته،اما هنوز خوب نشده.خدا نسیب نکنه.با این حال و روز از خونه هم نمیشه بیرون بری.راستش اگه بخوان ما را تنبیه کنن،بدترین راه اینکه یا اینترنت را ازمون بگیرن یا اینکه بگن نباید از خونه بیرون بری.حالا ما را که زمین و زمان و هیچکس و هیج جا حریفمون نشده تو خونه بمونیم،نمی دونم این خانم یا آقای نسبتا محترم گل مژه که بالای چشم چپمون جا خوش کرده چطوری تونسته ما را خونه نشین کنه.چهارشنبه هفته پیش رفتم دکتر.بهم گفت:"هنوز حالا حالاها کار داری".دو بسته قرص و قطره و از این جور چیزها بهم داد و بعد هم قول گرفت که دوشنبه ای که دیروز بود،حتما برم مطب و عمل کنم و تموم بشه بره.یه هفته برام یه ماه گذشت.خدا کنه بد نیاری.فکر کن امروز دوشنبه هست،حالا هم راس ساعتی که ایشون گفتن رفتی مطب.آقای دکتر بعد از معالجه می فرمایند:"سه شنبه شب ساعت 9:45مطب باشین".باور کنین قابلمه آب جوش را ریختن روی سرم.دیگه تحمل نداشتم.یه روز هم یه روز بود که زود تر از خونه برم بیرون. حالا خدا به خیر گردونه و ساعت یه ربع به ده امشب و مطب دکتر و عمل جراحی. حالا از همه اینها بگذریم،اگه امشب زیر این عمل کوچولو در نیومدم،دو تا حالت بیشتر نداره:یا از هیجان اینه که آخرش دارم از دست این گل مژه راحت می شم، یا اینکه دکتره اومده ابرو را درست کنه،زده چشم را کور کرده.

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:10  توسط   | 

سکوت

حول و حوش ساعت 1 ظهر روز پنچشنبه بود.با چند تا از دوستام از یکی از خیابونهای پر رفت و آمد شهر رد می شدیم,سر گرم صحبت بودیم که یه دفعه صدای جیغ و فریاد دختری توجهمون را جلب کرد . اونطرف خیابون دختر دبیرستانی را دیدیم که روی زمین افتاده و کوله پشتیش یه طرف و وسایلش هم یه طرف دیگه.رفتیم که هم کمکش کنیم هم اینکه ببینیم واسش چه اتفاقی افتاده.دخترک هنوز تو شوک اتفاقی بود که واسش افتاده. مردم هم دورش جمع شدن.کمکش کردیم وسایلشو جمع کنه.اونم انگار تازه فهمیده بود چه اتفاقی واسش افتاده و شروع کرد به گریه کردن.از ترس بود یا ناراحتی بدجور می لرزید.کم کم حالش بهتر شد تعریف کرد که یه موتوری اول کوله پشتی را از دستش کشیده بعد هم دخترک را هول داده و انداخته روی زمین.در این بین عکس العمل عابرین جالب بود.عده ای که خیلی عادی به این مسئله نگاه می کردن و می گفتن:"چیزی نشده که این همه سرو صدا راه انداختی".یکی از خانمهایی که تو جمع بود,گفت:"لابد چیزی گفته که موتوری هم این کا را کرده,و گرنه این همه زن و دختر تو این خیابون,چرا یه دفعه بیاد سراغ این یکی؟"یکی از دوستام با تاسف سرشو تکون داد و گفت:"اگه واسه دختر خودتون هم این اتفاق افتاده بود همینو می گفتین؟"اون خانم هم با تندی جواب داد:"دختر من غلط می کنه که این موقع ظهر تو خیابون باشه".یه آقای محترمی هم در تایید حرفهای خانم گفت:"وقتی با این تیپ و قیافه بیرون میان,همین چیزا را هم داره. اگه دختر من اینطوری بیرون بره قلم پاهاشو خرد می کنم".حالا تصور کنین یه دختر 16 یا 17 ساله با ظاهر یه بچه دبیرستانی.کمکش کردیم وسایلشو را جمع کرد یه تاکسی واسش گرفتیم رفت.ولی اطمینان داشتیم این اتفاق تا مدتها توی ذهنش می مونه.راستی در برابر این اتفاقات چی کار باید کرد؟ساده از کنارش بگذریم؟سکوت کنیم.دعوا کنیم؟داد و بیداد به راه بندازیم؟ یا اینکه به امید برخورد مسئولین باشیم؟ ولی با این اوضاع فکر کنم بهترین راه سکوت یا همون سوختن و ساختن هست.

+ نوشته شده در  ساعت 13:13  توسط   |