تبليغاتX
چرک نویس
--

 گلایه 

تصميم داشتيم ديگه در مورد جشواره چيزي ننويسيم.جشواره با همه خوب و بدش تموم شد.ولي خوب ٬ديديم بد نيست ما هم در فراخوان ايساتيس درباره نقد جشواره شركت كنيم.شايد بحث هايي كه از دل اين نقدها چه موافق و چه مخالف بيرون ميان،براي تجربه هاي بعدي در خصوص بهتر برگذار كردن اين جشواره با سطحي بالاتر مفيد باشد.نه اين كه بگوييم اين جشواره سطحش پايين بود،نه.بلكه جشواره  خوبي بود و اين كه اولين بار چنين جشواره اي با چنين گستردگي٬ اونهم توسط يك شركت خصوصي برگذار مي شد٬ جاي تقدير داره.حسن هاي زيادي براي همه ماها داشت.همديگه را شناختيم ،وبلاگ هامون را بهم معرفي كرديم و كلي آمار بازديدكنندگان وبلاگ هامون بالا رفت.خوب!پاچه خواري بسه.بريم تو فاز جدي شدن.

اما اصل موضوع:

از شرايط شركت در جشواره، يزدي بودن يا دست كم نوشتن تعدادي پست در خصوص يزد بود و اهداف جشواره هم اشاعه فرهنگ استفاده صحيح از اينترنت و آموزش نكات فني و اخلاقي بود.در هيج جا هم نيامده بود كه حتما تمام پستها در خصوص يزد باشد.آقاي قوانلو قاجار كه يكي از خبرنگاران ميراث خبر هستن و بيشتر در اين حوزه فعاليت دارن،در ميزگرد عصر جمعه تاكيد داشتن"كه هيچ كدوم از وبلاگهاي يزدي در خصوص ميراث فرهنگي و تاریخي بودن شهر يزد مطلبي نداشتن."و پيشنها دادند كه در اين حوزه بيشتر بنويسيد.بايد گفت كه اين جشواره در حوزه هاي مختلفي از جمله فرهنگ و هنر بود نه در حوزه ميراث فرهنگي. فرهنگ و هنر حوزه گسترده ايست و ميراث فرهنگي هم يكي از شاخه هاي آن بحساب مي آيد.نویسندگان این دست وبلاگها در خصوص تمام مسائل فرهنگی جامعه می نویسند نه فقط میراث فرهنگی.تنها وبلاگ میراث فرهنگی و گردشگری ٬وبلاگ تخصصي اين حوزه هست. اگر داوران محترم به آرشيو وبلاگهايي كه در زمينه فرهنگي و هنري شركت داشتن،سري مي زدن،متوجه مي شدن كه اين وبلاگها دست كم دو يا سه پست در اين خصوص نوشته اند و تا آنجايي كه سوژه اي بوده به آن پرداخته اند.بعد هم وبلاگها در حوزه فرهنگي و هنري شركت داشتن نه حوزه ميراث فرهنگي.هرچند هنوز براي ما مشخص نيست ملاك اين عزيزان براي انتخاب وبلاگ فرهنگي و هنري چه بوده وچرا در اين حوزه كسي را برنده اعلام نكردن.حالا برتر شدن يا برگزیده شدن بماند.دست كم كاش از يك وبلاگ فرهنگي به نمايندگي ديگر وبلاگها به طور شفاهي تقدير مي شد. نوشتن از ميراث فرهنگي و تاريخ يك شهر كار مهم و ارزنده ايست اماباور كنيد نوشتن از فرهنگ يك جامعه آن هم با گستردگي زياد كار سختي هست.نوشتن از كتاب،سينما،تاتر و مسائل فرهنگي كار ساده اي نيست.در حق وبلاگهاي فرهنگي ظلم شد آقايون.

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:56  توسط   | 

 

جشواره

جشواره تمام شد. برندگان مشخص شدند.جشواره خوبي بود.برنامه هاي جنبي خوبي هم داشت. كارگاه و ميزگرد.صبح جمعه دو تا كارگاه داشتيم . كارگاه "فرهنگ و آئين وبلاگ نويسي" با شهاب مباشري و كارگاه"مباني نظري و تكنيك هاي وبلاگ نويسي"با حميد ضيايي پرور.هردو گارگاههاي خوبي بودند.چيزهاي زيادي ياد گرفتيم ولي مهمترين حسني كه اين كارگاه ها كه نه فقط كارگاه بلكه جشواره داشت اين بود كه با دوستان دنياي مجازي از نزديك آشنا مي شديم. اگرچه كم و بيش بعضي از آنها را از دور يا نزديك مي شناختيم.عصر هم يك ميزگرد با دو تا از داورهاي جشواره آقايان مصطفي قوانلو قاجار ونيما اكپر پور برگذار شد.ميزگرد خوبي بود. داوران از معيارهايشان براي انتخاب نفرات برتر گفتند و بنا به گفته آنها خيلي از دوستان به تنايجي رسيدند.اما اعلام برندگان البته تعدادي از آنها تا حدودي تعجب برانگيز بود.جشواره با پيام دكتر معتمد نژاد شروع شد.بعد گزارش عملكرد توسط دبير جشواره آقاي سجادي. صحبتهاي آقاي رفائي و اجراي موسيقي سنتي از ديگر برنامه هاي جشواره بود. بخش پاياني بخش اعلام برندگان بود. نفرات برگزيده را مي توانيد اينجا ببينيد. جشواره تمام شد اما تازه بحثها شروع شد. جشواره خوبي بود.روز خوبي داشتيم.كاش دوستان يك انجمني به نام وبلاگ نويس هاي يزدي راه اندازي مي كردند تا اين دوستيها تداوم داشته باشد. به همه دست اندركاران خسته نباشيد مي گوييم به خصوص آقايون حقيقت نژاد و سجادي. وبه همه برندگان تبريك مي گوييم بويژه دوست بسيار خوبمان زهرا شاه شوازي.

+ نوشته شده در  ساعت 12:45  توسط   | 

نخود و كرايه تاكسي

امروز يه صحنه اي را ديدم كه خيلي كم در يزد اتفاق ميفته.يا اينكه من بار اولم بود مي ديدم. درگير شدن راننده تاكسي با يه مسافر اونم سر كرايه دادن.مسافر به مقصد كه رسيد خواست پياده بشه، كرايه خودش را داد ولي راننده گفت :"كرايه ها زياد شده":مسافر پرسيد از كي ؟ و به دستور كي؟راننده جواب داد" از اول هفته".مرد گفت:"بهتر نيست يه نرخ نامه بزنين جلوي تاكسي تا مسافر تكليف خودشو بدونه". راننده كه داشت كم كم از كوره در مي رفت با عصبانيت گفت:"آقا شما به اين مسائل چي كار داري كرايتو بده و پياده شو،كار دارم".مسافر يه صد توماني به راننده داد و پياده شد. راننده دادش در اومد"آقا مي شه 120 تومان". مسافر گفت:"خرد ندارم، حالا 20 تومان كه چيزي نيست،تخفيف بده".راننده كه ديگه تحملش را از دست داد و از تاكسي پياده شد و شروع كرد به داد و بيداد كردن.درگيري بالا گرفت.مردم وساطت كردن و غائله ختم به خير شد. راننده در جواب سؤال  پيرمردي كه مسافر تاكسي بود و علت زياد شدن يك دفعه اي كرايه ها را پرسيد گفت:"آقا جان نخود سال 84 بود كيلويي 500تومان ،حالا شده 1000 تومان.توقع دارين ما كرايه تاكسي را زياد نكنيم".هيچ كس اظهار نظري نكرد. همگي تا رسيدن به مقصد به فكر بودن تا يه جوري رابطه گرون شدن نخود و زياد شدن كرايه تاكسي ها را پيدا كنن.

+ نوشته شده در  ساعت 14:2  توسط   | 

نيروي متخصص

يكي از دوستان دوران دانشگاه باهام تماس گرفت و گفت :"يه شركتي كه كارش واردات و صادرات سموم كشاورزي هست،دنبال استخدام يه مترجم خوبه، منم تو را معرفي كردم".شركت متعلق به عموي دوستم بود.ديروز براي انجام امتحان كتبي رفتم شركت.....يه ده دوازده تا متقاضي ديگه هم اومده بودن.ازمون امتحان كتبي گرفتن. يه برگه اي را بهمون دادن و خواستن تو مدت 15دقيقه ترجمه كنيم.بعدم گفتن" اگه تو اين امتحان قبول بشين واسه مصاحبه خبرتون مي كنيم".به خودم گفتم اينم مثل بقيه سر كاري. بايد يه پارتي جور مي كردم. با دوستم تماس گرفتم و گفتم"سفارش منو به عموش بكنه".خلاصه امروز باهام تماس گرفتن و خواستن براي مصاحبه برم.خوشحال بودم. يه خوان را رد كرده بودم،مونده بود يه خوان ديگه. وقتي وارد دفتر مدير شدم با يه دفتر شيك روبرو شدم. مدير هم يه كت شلوار خاكستري پوشيده بود كه با رنگ دفتر  و وسائل اون ست بود.گفت يه سري سؤالات تخصصي مي پرسم.سؤالاتش را با پرسيدن نام و نام خانوادگي شروع كرد و بعدم دانشگاهي كه فارغ التحصيل شدم. ولي سؤالات بعديش خيلي مسخره بود. انگار تست روانشناسي مي گرفت."اگه يکی سر شما داد بزني چي كار مي كني؟"."اگه يه روز من بهت بگم فردا ديگه نيا سر كار چه واكنشي نشون مي دي ؟"زود رنجي يا تحملت زياده؟"... و خلاصه يه سري سؤال از اين دست. بعد از يه نيم ساعت گفت:"راستش ما دنبال  استخدام افراد متخصص هستيم كه خوب با كار ما آشنا باشن".گفتم" تا حدودي با كار شما آشنا هستم،بعدم در زمينه ترجمه تخصص دارم". گفت:"متوجه نيستي ما بايد افراد متخصص را استخدام كنيم".ازش پرسيدم به نظر شما متخصص كيه؟ با بداخلاقي جواب داد "شما از اين چيزا سر در نمياري. خودم مي دونم متخصص كيه ."بعدم گفت:"شما ردين".خيلي ناراحت شدم.كاش اين آقاي مدير يكم خوش اخلاق تر بود تا مي شد از اون تعريف يه نيروي متخصص را پرسيد. كاش مي شد فهميد از ديد مديران "متخصص" به چه كسي گفته مي شه؟

+ نوشته شده در  ساعت 16:44  توسط   | 

 نمايشگاه كتاب

 از  تهران برگشتيم.يه سفر خوب . سفري كه مهمترين دستاوردش تجربه اي بود كه تو اين سفر كسب كرديم.سفر مجردي زياد رفته بوديم ولي اين يكي يه جور خاصي بود. با اينكه دو روز از اين سفر را به رفتن نمايشگاه اختصاص داديم ولي نتونستيم كامل نمايشگاه را ببينيم.گفتني از نمايشگاه زياده. هوا گرم. صف آب معدني شلوغ. داد و بيداد فروشنده به جماعت تشنه:"آب خنك نداريم" .گريه بچه كوچكي كه بستني مي خواست ولي با اين صف طولاني بابا حاضر نمي شد واسه بچه بستني بخره.از ساعت 12:30 تا13:15 توي صف ناهار بعدم دنبال يه جاي خالي  واسه نشستن. روي چمنها كه ديگه جا نبود. ديگه سبزي چمن پيدا نبود.هر جا جماعت سايه اي پيدا مي كردن مي نشستن. خيلي ها روي چمن دراز كشيده بودن. يه عده اي هم دور هم جمع شده بودن و در مورد مسائل روز صحبت مي كردن.اينها گوشه اي از حال  و احوال مردمي ست كه براي خريد يا هر چيز ديگري به نمايشگاه كتاب اومده بودن.نمايشگاه امسال  هم مثل پارسال البته از نظر كمي.شلوغ.ولي اكثرن مي گفتن نمايشگاههاي سالهاي قبل بهتر بوده البته از نظر كيفي.در مورد نمايشگاه كتاب نمي تونم زياد اظهار نظر كنيم چون به جز يكي يا دو تا سالنش به سالنهاي ديگه سر نزديم. ولي نمايشگاه مطبوعات رو خوب ديديم.بد نبود،خوبم نبود.غرفه هاي بعضي از روزنامه ها خيلي كوچيك بود.شلوغ ترين غرفه ها،غرفه هاي روزنامه هاي ورزشي بود.البته شلوغ به دليل بازديد كنندهاي زياد.غرفه روزنامه شرق هم بازديدكنندهاي زيادي داشت مخصوصا روز جمعه . خبرگذاريها وضعيت مناسب تري نسبت به روزنامه ها داشتن. غرفه هاي بزرگ در اخيارشون قرار داده بودن، سالنشون هم در جايگاه مناسب تري بود.و روزنامه هاي محلي. اي داد وبيداد.بعضي از استانها طراحي غرفه هاشون مخاطب رو جذب مي كرد ولي از دست اين غرفه يزد هزار داد و هزار فرياد هيچ چيز جذابي نداشت،فقط نشزيات خاصي را به نمايش گذاشته بود كه تعدادشون به سه يا چهارتا دونه مي رسيد.  (روزنامه خاتم نبود).اما اون گوشه كنار هم يه نمايشگاه عكس بود،عكسهاي خوبي بود ولي به علت بدي جا اكثرن نديده بودن.خلاصه گفتني زياده. ولي اي كاش نمايشگاه مطبوعات و كتاب را در دو زمان متفاوت برگذار مي كردن.

+ نوشته شده در  ساعت 14:31  توسط   | 

فعلا تعطیل

گفتیم حیفه حالا که نمایشگاه کتاب هست یه سفر سه چهار روزه نریم تهران. هم فال و هم تماشا.راستی آخر هفته امتحان داریم. التماس دعا.سعی می کنیم از تهران هم یه پست بذاریم.برای اینکه بین علما اختلاف پیش نیاد باید بگم دو تایی با همیم . 

+ نوشته شده در  ساعت 12:42  توسط   | 

خاطرات خاک گرفته

 بعد از مدتها برای انجام کاری به دفتر روزنامه رفته بودیم .از همون اول که وارد شدیم دلمون گرفت٬پله ها را که بالا میرفتیم خاطرات یکی یکی از جلوی چشممون رد میشد .خاطره اولین روزی که برای صحبتهای اولیه با آقای حقیقت نژاد به روز نامه خاتم رفته بودیم٬ تاخاطره روزی که با بچه ها برای خدا حافظی دور هم جمع شده بودیم .وارد دفتر روزنامه که شدیم میزها خاک گرفته بود اصلا شبیه دفتر آشنای ما نبود تنها دری که باز بود و هنوز هم نفس توش جریان داشت دفتر آقای سماوات بود٬سماوات تا ما را دید از جاش بلند شد و گفت" کجایید؟  سراغی از ما نمی گیرید نمیگید سماوات  زنده است یا مرده؟ یادی ازش نمی کنید" بعد هم شروع کرد به درد دل گفتن و به قول خودش یه مثنوی برامون خوند. بعد از مدتها که آقای سموات و دیدم به یاد اون روزهایی  افتادم که وقتی  از بیرون به خاطر یکی از مطلبهای روزنامه باهامون تماس میگرفتند آقای سماوات با شوق و ذوق میگفت" روز نامه مثل توپ صدا کرده درستشم همینه روزنامه باید بترکونه" و حالا تنها کاری که از دستمون برمیاد جدا از اینکه دعا کنیم روزنامه دوباره برگرده اینه که خاطره های خاک گرفته مونو زنده کنیم.   

+ نوشته شده در  ساعت 12:21  توسط   | 

فرهنگ سازی

پنجشنبه هفته گذشته حدودهای ساعت ۹ صبح بود که از میدان خاتمی به اتفاق چند تا از دوستهای قدیمی رد می شدیم که بریم هنرستان و به مناسبت روز معلم احوالی از معلمای قدیمی مون بگیریم که دیدیم چندنفر به اصطلاح مامور با لباس شخصی که تنها شاخصه شناسایی شون بی سیم بود ٬جلوی یک موتوری را گرفتند و می خواستند موتورشو بگیرن اون هم داشت ممانعت میکرد و مثل اینکه از اونها میخواست کارت شناسایی شونو  بهش نشون بدن تا موتورو بهشون بده . مامورها هم اونو پرت کردند یه گوشه  که سرش  شکست و موتورشو برداشتند. یه مرد دیگه هم که به زور موتورشو گرفته بودند اومد جلو ٬شاکی شده بود "که این چه طرز برخورد با مردمه مگه شما این کارا را برای امنیت جانی و سلامت مردم انجام نمیدین پس چرا اینجوری با مردم رفتار میکنید؟ لباس شخصی پوشیدین ٬کارت شناسایی هم که ندارین٬ بعد هم به زور می خواهید موتور مردم و بگیرین٬حق شاکی شدن هم که ندارن. من از شما به دادگاه نظام شکایت میکنم تا بهم ثابت بشه کجای این قانون نوشه برای اینکه مردم فرهنگ موتورسواری رو یاد بگیرن باید کتک بخورن". هنوز  داشت حرف میزد  که شش نفر از اون مامورها ریختن سرشو  تا جاییکه میخورد  کتکش  زدن بعد هم انداختنش تو یک ماشین و بردنش .حالا کجا ؟ خدا میدونه...  من همینطور مونده بودم مگه چی گفت که اینجوری کتکش زدن٬ نمی تونستم اینو باور کنم با خودم می گفتم اگه اینجوری باشه این حکومت با حکومتهای استبدادی دیگر چه فرقی میکنه ؟ اونها هم تا کسی از حقش حرف نزنه باهاش کاری ندارن. ما که کاری از دستمون بر نمیاد ولی واقعا جالبه که با زور می خوان فرهنگ موتور سواری رو بین مردم جا بندازن .     

+ نوشته شده در  ساعت 11:44  توسط   |