تبليغاتX
چرک نویس
--

اندراحوالات وبلاگهاي يزد

اين روزها اگه يه سري به وبلاگهاي يزد زده باشين متوجه يه جور دلزدگي بين جماعت وبلاگ نويسها مي شين.يكي از خودش بدش مياد٬اونيكي از ديگران ٬يكي هم كه اوضاعش خط خطيه ،يكي از بهترين وبلاگ نويسهاي شهرمون هم كه مدتيه دير به دير مطلب مي نويسه كه علتش رو نمي دونيم. خلاصه اوضاع نا اميد كننده شده. علتش هم شايد نبودن خبر خاص ،گم كردن هدفشون از داشتن وبلاگ يا يه جور كم اوردنه.چند تا از دوستان هم انگار فراموش كردن وبلاگ دارن(شك،مسافر يزد و ...).بايد به دوستان عزيز ياد آوري كرد:جشواره وبلاگها نزديكه.

+ نوشته شده در  ساعت 12:46  توسط   | 

۰۰۰

فعلا به علت سرماخوردگی و تب تا سه چها روزی از نوشتن مطلب معذوریم.

از طرف یکی از نویسندگان.

امیدوارم نویسنده دیگر جور اینجانب را بکشد.

+ نوشته شده در  ساعت 20:39  توسط   | 

روزهاي بد

اين روزها روزهاي بديست.روزهاي بي خبري. بعد از اين همه مدت بايد خونه نشين شد.دلم واسه جلسات مطبوعاتي تنگ شده.دلم لك زده واسه يه مصاحبه.دلم هواي تنظيم كردن يه گزارش رو كرده.دوست داشتم به عنوان خبرنگار خاتم تو مراسم خاكسپاري مرحوم باربد بودم. دلم حسابي واسه دفتر روزنامه تنگ شده.واسه دوستان.چه دوستان خبرنگار چه دوستاني كه بواسطه روزنامه با هاشون آشنا شده بودم.

+ نوشته شده در  ساعت 12:15  توسط   | 

تسلیت

درگذشت پیشکسوت موسیقی یزد استاد احمد باربد را به اهل موسیقی این دیار و فرهنگدوستان یزد تسلیت می گوییم

عشق من ساز بود

احمد باربد، استاد بزرگ موسيقي اصيل ايراني و نوازنده برجسته تار در گذشت

+ نوشته شده در  ساعت 15:23  توسط   | 

سروش

امروز براي انجام يه كاري به سروش رفته بوديم.نمي دونم آشنايي با اين شركت دارين يا نه؟يه شركتي هست كه در زمينه توليد برنامه هاي مستند با صدا و سيما همكاري مي كنه. در اصل وابسته به خود صدا و سيماست و به گفته يكي از مسؤلين اين شركت هدف از راه اندازي اين مجموعه اين بوده  كه از تجربه بازنشستگان خود سازمان در زمينه هايي مثل برنامه سازي سازي،تهيه كنندگي،كارگرداني  در كنار خلاقيت جوانان براي ساخت برنامه تلوزيوني کمکی به سازمان بشه. اين شركت در يزد بيشتر به سفارش ادارات دولتي برنامه هاي چند قسمتي مي سازه.از اونجايي كه براي انجام كارمون يكي دو ساعت معطل شديم،نشستيم پاي درد و دل يكي از تهيه كنندگان برنامه ها.قبلا تو باشگاه جوان ما رو ديده بود از باشگاه پرسيد.گفت"واحد خبر بجاي اينكه به باشگاه به ديد يك نيروي كمكي نگاه كنه بيشتر اونو رقيب خودش مي دونه. گاهي اوقات كه به مركز سر مي زنم،رفتار بچه هاي واحد خبر رو با بچه هاي باشگاه مي بينم خجالت مي كشم".يكي دو نفر هم كه دوروبرمون بودم،به جمع ما وارد شدن،دو سه جمله اي هم اونا گفتن.ما هم داغ دلمون تازه شد و يه چيزايي هم ما گفتيم.آقاي تهيه كننده مي گفت اين كه باشگاه ست. ما كه مثلا از خودشونيم رو نمي تونن ببينن،هر دفعه که برنامه اي مي سازيم،يه ايرادهاي بني اسراييلي ازش ميگيرن كه آدم ميمونه چي بهشون بگه.اتفاقا همون موقع يكي از قسمتهاي برنامه فرهنگ ترافيك كه به تهيه كنندگي سروش از شبكه تابان پخش مي شه رو برگردونده بودن و ايرادشم اين بود كه مجري زياد مسلط نبوده.خلاصه جناب رييس كه احساس كرد اوضاع داره يكم بد مي شه و الانه كه كل سازمان و سروش بره زير سؤال،از ما دعوت كرد بريم و يه بازديدي از قسمت توليد سروش بكنيم.حا لا بماند كه شركت سروش يه خونه دو طبقه ايست كه همكف اون قسمت اداريشه و زيرزمينشم واحد توليد.يه پرده آبي را اون پايين نصب كرده بودن و همونجا ظبط برنامه هاشون رو انجام ميدادن.پاركينگم اتاق تدوين بود.باشگاه جوان از اين شركت بيشتر امكانات داره.يكي از تهيه كنندگان سروش مي گفت"براي ساخت هر برنامه به ما فقط صد و شصت هزار تومان ميدن كه بايد اين مبلغ كمو بين عوامل تقسيم كنيم".صحبتهاي زيادي در مورد مشكلات شد كه تموم اونا برمي گشت به صدا و سيماي يزد.نمي دونم چرا اين سازمان اينهمه مشكل داره. مديرشم آدم بدي نيست.عيب كار كجاست نمي دونم.

+ نوشته شده در  ساعت 20:57  توسط   | 

کودکی

امروز كه  تصميم گرفتم يه دست درست حسابي به سر و روي اتاقم بكشم،يه دفعه چششم به  كيسه اي خورد كه توش پر بود از خاطرات.عكسهاي دوران دانشجويي،دفتر عقايد و نظرات دوران دبيرستان و يه عالمه كارت پستال و يادگاريهاي بزرگ و كوچيك از دوستان.يه فلاش بكي زديم به دوران خوب نوجواني.اما يه دفعه يه چيز جالب ميون اين گنجينه با ارزشم پيدا كردم.نوار كاست خاله سوسكه.چقدر دلم واسش تنگ شده بود. تنها چيزي كه ازش به ياد دارم اين بيتشه:خاله سوسكه و درد پدرم چرا مي ذاري سربسرم من كه از گل بهترم من كه تاج رو سرم دلت مياد بهم بگي خاله سوسكه.كم كم خاطرات دوران كودكي هم سر و كلش پيدا شد.خاله بازي با بچه هاي همسايه،هفت سنگ،گرگم و گله مي برم....قصه هاي خوب كودكي،حسن كچل،خاله سوسكه،امير ارسلان نامدار،شنگول و منگول.سيندرلا،زيباي خفته،سفيد برفي و هفت كوتوله از كارتونهاي مورد علاقه من بوده و هست.هنوزم دارمشون.بچه كه بودم دوس داشتم سيندرلا باشم.چه دوران باصفا و خوبي بود.كلي با خاطرات اون دوران حال كردم.كاش هفته اي يكي دوبار به اين كودك دورونمون اجازه عرض اندام بديم و بذاريم خاطرات اون دوران هوايي بخوره،آخه چه خيري از اين بهار عمر ديديم كه بخوايم اون دوران خوبو از ياد ببريم.اما بچه هاي امروزي با هري پاتر،spider man،جكي جان،و...بزرگ مي شن.بازيهاشونم شده كامپيوتري.وقتي وارد جمعشون مي شي،اسم يه بازيهايي رو مي شنوي كه به خودت مي گي اسمهاي به اين سختي رو از كجا و چه جوري ياد گرفتن. .Gti .fifa2006 ولف اشنايدر، و...خاله بازيها هم شكل امروزي به خودش گرفته.خاله بازي با دارا و سارا،عروسكهاي باربي،موبايل پلاستيكي هم چاشني كار.

+ نوشته شده در  ساعت 22:19  توسط   | 

روز خوب

بعد از مدتها دور هم جمع شديم.حدود يه ماهي مي شد از هم خبر نداشتيم.امروز به بهونه تبريك سال نو اولين گردهمايي باشگاه جوان در محل اين باشگاه برگزار شد. گروهي از بچه هاي باشگاه دور هم جمع شده بوديم. قديم و جديد.با اين حال عده اي از بچه ها البته خانمها كه دچار ويروس شوهر شده بودن،تو اين جمع حضور نداشتن.وقتي همو ديديم تازه فهميديم چقدر دلمون واسه هم تنگ شده.چقدر حرف واسه گفتن داريم.همه چيز خوب بود واسه گذروندن يه روز خوب.هواي بهاري،بچه هاي خوب،جمع گرم و صميمي،شر شر بارون،بوي كاهگل و خاك.رفتيم زير بارون ريه هامونو از هواي تازه پر كرديم.توي تالار نشسته بوديم. حرف و خنده.با ورود آقاي دشتي زاد(مدير سابق باشگاه)كه براي بچه ها ارزشي فراتر از يه مدير داره،جمعمون گرمتر شد.او براي ماها حكم سنگ صبور رو داره.مردي كه بچه ها خيلي دوسش دارن،با همون لبخند هميشگيش به حرفامون گوش ميداد و با حرفهاش بهمون اميد مي داد.آش رشته اي تو رگ زديم و بعدم يه چاي نبات ديشلمه.در كل بهمون خيلي خوش گذشت.آنقدر جو گرم و صميمانه بود كه دل كندن از اونجا سخت مي شد.راستي امروز باشگاه بعد از مدتها مدير دار شد.يه مدير جوون به نام آقاي متألهي.اميد واريم اين مرد جوون بتونه يه سر و ساموني به باشگاه بده.روز خوبي بود.تونستيم حتي براي چند ساعت غم و غصه هامونو از ياد ببريم.اما چه سود كه غم و غصه ها موندگار و شاديها زود گذر.

                                    

+ نوشته شده در  ساعت 23:11  توسط   | 

جای خالی

آخرش تعطیل شد. هیچ کدوم از ماها هیچوقت فکر نمی کردیم به این راحتی تموم بشه.به قول سردبیرمون  به ته خط رسیدیم.این سال جدید واسه ما شگون نداشت.امروز بچه های تحریریه هیچ کدوم دل و دماغ صحبت کردن نداشتن. همه امیدواریم آقایون حقیقت نژاد و دکتر مزیدی تجدید نظر کنن.از حالا می شه جای خالی یه روزنامه خوب رو در یزد احساس کرد. دیگه نه حال نوشتنی مونده و نه حوصلش.

+ نوشته شده در  ساعت 16:50  توسط   |