تبليغاتX
چرک نویس

چرک نویس

یادداشتهای پراکنده

شب....

يادم باشد يک‌وقتی بنويسم از اين که شب چه پتانسيل‌های عجيب و غريبی دارد.. برای خيلی چيزها.. اصلن اين‌جوری که به نظرم همه‌چیزها را آدم بايد دو بار يادشان بگيرد.. يک‌بار روز.. يک‌بار شب..بايد امتحان کرده باشی خودت، تا ببينی مثلن چه‌همه شبِ رستوران‌ها فرق دارد با روزشان.. شعر را شب که بخوانی بيشتر می‌فهمی‌ش..آدم‌ها هم...بعضی آدم‌ها آدمِ روزاند فقط.. بلد نيستند آدمِ شب باشند.. بعضی ديگرها اما شب‌شان را که بشناسی دل‌ات بيشتر می‌خواهدشان.. بس‌که پتانسيل‌های عجيب‌غريبی دارد اين شب.. برای همين است که می‌گويم هر آدمی را، هر چيزی را هم روز تجربه‌اش کن و هم شب...

+ نوشته شده در  ساعت 14:8  توسط شادی شفیعی  | 

خندیدن را تو به من آموختی...

چرا همیشه وقتی به تو می رسم کلمه کم میاید؟ تو خوبی. کلمه دیگری پیدا نمی کنم. به همین سادگی. خوبی و بودنت خوب است. با تو بودن خوب است. در کنار تو حس آن گیاهی را دارم که خودش است اما به شاخه دیگری تنیده و با هم یک ساقه محکم را ساخته اند. با تو ساقه شدن را دوست دارم.

تو خوبی. به خوبی آن کسی که در یک جاده سخت هم صحبت می شود تا سختی سنگلاخ کمتر شود. تو حتی از آن همراه هم خوب تری....


خوب است که هستی. تو خوبی و با تو همه زندگی خوب است....

+ نوشته شده در  ساعت 16:33  توسط شادی شفیعی  | 

....

بعد فکر می کنی یک تجربه هایی دیگر تکرار نمی شوند...باید قدرشان را دانست ...همین جوری که دارم پوست می اندازم و آسمان ابری ست و باز هم نوید باران می دهند و شب های پاییزی در راه را فکر می کنم...حواسم باشد که دیگر این همه کسی را نخواهم خواست...باید یادم بماند...پیش از آن که گذر روزها ، « کسی » را از خاطرم و از قلبم ببرد...باید یادم بماند خواستن کسی چه لذت بخش و غم انگیز است...

+ نوشته شده در  ساعت 15:52  توسط شادی شفیعی  | 

حیف...

هوممم...يا اصلاً اين‌که...چه مرضی‌ست اين نوشتنِ همه چيز؟...که چه اصراری هست/دارم...که بنويسم اين روزها را...اين حس‌ها را...که حالا نوشتن يا ننوشتن‌شان چه توفيری دارد...که اصلن اين شهوتِ ثبتِ تمام اين جزئيات از کجا می‌آيد...از کجا آب می‌خورد?!....زندگی‌ست ديگر...گاهی وقت‌ها به اين‌جاهای قصه می‌رسد که ديگر هيچ‌جوره نمی‌شود نوشت‌شان...اين‌جا...اين‌ها را نوشتم که يادم باشد...بماند...که اين روزهای زندگی‌م را...اين روزهای پر از خوب و کمی بد و پر از اتفاقات عجيب و پر از حس‌های عجيب‌تر و چه و چه را...قرار نيست/نبايد بنويسم‌شان...اين‌جا...بمانند همان جا....همان پشت...

حيف...

+ نوشته شده در  ساعت 17:52  توسط شادی شفیعی  | 

ما کجا؟ اینجا کجا!

درود بر دوستان وب گرد

دلمان خواست سری بزنیم،

عجب!

دلمان تنگیده بود...

+ نوشته شده در  ساعت 9:8  توسط زهره صباغیان  | 

آدم های گیج...

آدم‌ها…بوهای‌شان را با خودشان می‌آورند…جا می‌گذارند…و می‌روند….آدم‌ها می‌آیند و می‌روند… ولی توی خواب‌های‌مان می‌مانند…آدم‌ها…وقتی می‌آیند…موسیقی‌شان را هم با خودشان می‌آورند….و وقتی می‌روند…با خودشان نمی‌برند.جا نگذارید…هر چی می‌آورید را با خودتان ببرید….به خواب آدم برنگردید….آدم‌های گیج ِ سر به هوا...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:21  توسط شادی شفیعی  | 

این روزها که می گذرد....

تصمیم جدیدی گرفتم....به دنبال تغییر  این زندگی یکنواخت....الان اضطراب است که می‌پیچد توی تنم، توی گلو، دور قلبم،...اما نمی گذارم زمین‌گیرم کند....

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:13  توسط شادی شفیعی  | 

دلم گرفته پدر.....

دلم گرفته پدر !
ز شهر کودکی ام یادگار بفرستید…
دلم گرفته پدر ! روزگار با من نیست …
دعای خیر و صدای تازه بفرستید…
اگر چه زحمتتان می شود ولی این بار
برای دخترک خود ” قرار ” بفرستید
غم از ستاره تهی کرد آسمانم را…
کمی ستاره ی دنباله دار بفرستید
به اعتبار گذشته دو خوشه ی لبخند…
در این زمانه ی بی اعتبار بفرستید…
تمام روز و شب من پُر از زمستان است
دلم گرفته برایم بهار بفرستید……

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:11  توسط شادی شفیعی  |