تبليغاتX
چرک نویس
--

باز گشته ام از سفر...

گفتم می‌رم سفر، دور از این همه خبر بد و فکر و خیال، چند روزی نفس می‌کشم، آروم می‌شم و بر می‌گردم؛حالا همه چیز رو به‌ راه است و تحت کنترل، و من خوشحال!گیرم مدت این خوشحالی کوتاه...
دور روز به یاد ماندنی در کلبه چوبی سارای عزیز و مهربان در 2000؛دو روز را لعنت فرستادم به این تکنولوژی! لعنت به هرچی موبایل و تلفن باسیم و بی‌سیم...دو روزی لذت دوست داشتن را تجربه کردم...لذتِ لذت بردن از زندگی را...که به تمام عمر می ارزد...
سفر کوتاهی بود...لحظه به لحظه آن را به حافظه سپردم...برای موقع دلتنگی...
حالا باید یک جایی برگشت به زندگی؛ گاهی نگفتن یک چیز خیلی باحال تر از گفتن آن است...پس سکوت می کنم...تنها سکوت است تهی از آزار؛چیزی باید در ادامه این سمفونی باشد....

بازگشته‌ام از سفر
سفر از من
باز نمی‌گردد.

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:13  توسط شادی شفیعی  | 

بی هیچ حرف اضافه...

این روزها بهانه زیاد پیدا می‌شه برای دلتنگی،برای حرف نزدن، برای سکوت. حتی برای این‌که پیش خودت هم ساکت بمونی.که حتی فکرهای عاشقانه‌ات را هم بذاری کنار و با بد اخلاقی به خودت بگی که:"حالا وقتش نیست!"

اما این سکوت تا کی دووم داره؟

 پ.ن:می نویسم دلتنگی روزهای تب دار و عصر های دلگیر پاییزیم را برای زهره...زهرا...یاسمن...سارا...طیبه...مریم...زهرا...معصومه...ندا...عاطفه...الهام...

برایت
دلتنگی عصر پاییز را می فرستم
مثل کلاغ های دم غروب
هیچ جا نیستم
فقط گاهی
یکی از پرهایم می افتد

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:51  توسط شادی شفیعی  | 

پاییزی متفاوت...

وقتی تصاویر شاد را، دیگر
تنها در خواب می‌توان دید،
گمان می‌کنید
بیدار شدن از خواب آسان است؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:20  توسط شادی شفیعی  | 

بهانه

اینروزا تنها دنبال بهانه ام واسه گریه کردن
خاطرات، عکس، موسیقی، آدمها، من و ...
بهانه های منند.

+ نوشته شده در  ساعت 1:16  توسط زهره صباغیان  | 

شاکی ام...

فراموشی...اون چیزی هست که این روزها بهش نیاز دارم...فراموشی...پاییز و زمستون...فراموش! اشک و خنده...فراموش!کتابهای خوب...فراموش! شعرهای هوشنگ ابتهاج...فراموش!
بايد سعی کنم گاهی آوازی زير لب زمزمه کنم...بايد سعی کنم...مواظب کودک سر به هوای درونم باشم...

می نویسم این روزها برای هیچی ...و زندگی می کنم با یک علامت سوال بزرگ...یه روزای میاد که نه نوشتنی هست...نه خوندنی...و نه حتی لذتی از گذر فصل ها...

 و ناگهان...یک هیچ بزرگ...
کاش کسی این پوست را شکاف بده تا آدم سبکسر پر نیاز جلوه کنه...کاش کسی مرا به مرخصی طولانی بی دلشوره ای ببره که توش فقط فراموشی باشه و فراموشی...کاش کسی منو به جاده ایی سبز ببره...به جنگل...به دریا...

دلم تعطیلات می خواد...

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:44  توسط شادی شفیعی  | 

سوتک

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد 
                 نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم 
                          که از خاک گلویم سوتکی سازد، 
                                         گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش 
                          و او یکریز و پی در پی  
  دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 
                                          و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
                                 بدین سان بشکند در من، 
                                                                  سکوت مرگبارم را......... 

                                                                                      «دکتر علی شریعتی»    

+ نوشته شده در  ساعت 0:28  توسط زهره صباغیان  | 

شهر عجیب

این شهر عجیب است
این همه سال
این همه محبت به او کردیم
دلش چه می خواهد؟
دلش با کیست این شهر؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:23  توسط شادی شفیعی  | 

شاید امروز روز مبادا باشد...

زندگي مثل یک اسب چموش لگد زن بي منطق سرسخت، جلوم گردن كشيد...جولان داد....آخرش هم مجبورم کرد... هر چي كه توي دستم بود و لابد سلاحی بود... يا ابزاری... را كنار گذاشتم...یا انداختمش...نمی دونم و گفتم خب!.. باشه كار ديگه ايي از دستم ساخته نيست...
اما فقط یک تلنگر...مثل یک فال قهوه...مثل یک شعر خوب...کافی بود...ورق برگشت...
حالا شروع كردم به تيمار داري از خودم...انگار ماه ها و روزهاي زيادي بي هيچ كار و ايده خاصي...به هدر رفتن روزها و ساعتها ولو بودم...الان عين اصحاب كهفم...تازه از خواب بيدار شدم... همه به هم سلام مي كنن... كلي آدم اومده...كلي آدم رفته...پاییز می چسبه... …

+ نوشته شده در  ساعت 21:45  توسط شادی شفیعی  |